1.1.3- مثل افلاطونی از دیدگاه ابن سینا 70
2.1.3- اتحاد فرد مجرد و مادی در ماهیت 76
3.1.3- تداخل متبانیات 80
4.1.3- تشکیک بین فرد مادی و فرد مجرد 85
5.1.3- انتقاد بر دیدگاه ابن سینا پیرامون مثل افلاطونی 90
فصل چهارم : بررسی مثل از دیدگاه صدرالمتألهین
بخش اول- دیدگاه صدرالمتألهین در تحقیق و ثبوت صور و مثل افلاطونی
1.1.4- صدرالمتألهین و مثل 95
2.1.4- نقد تأویلات بعضی از حکما 97
3.1.4- قیاس افراد عالم ناسوت با مثل نوریه 102
4.1.4- دلایل سه گانه مشرقیه 103
5.1.4- نتایج برهان 108
بخش دوم- نقد و بررسی دیدگاه صدرالمتألهین
1.2.4- اثبات وجود حرکت 112
فصل پنجم : استنتاج و استنباط
بخش اول- نتیجه گیری
نتیجه گیری 124
فهرست منابع و مأخذ 126
چکیده انگلیسی 000
بخش اول
مقدمه
حمد و سپاس خداوندی را سزاست که شدت ظهورش او را مخفی ساخته است. حقیقت آن است که در این عبارت که هیچگونه شکی در آن نمی باشد هر موجودی که دارای نفس باشد اعم از نباتی و حیوانی و ناطقه ، بدنبال کمال نهایی می باشند که بعضی از این موجودات مانند نبات و حیوان کمال نهایی آنها تا یک قلمروی است و تنها انسان یا چیزی شبیه به انسان است ، یعنی موجودی که دارای عقل و اختیار باشد و در مرتبه دیگری از وجود باشد که تا به آن غایت نهایی خود یعنی بیرون آمدن از کثرت و تا رسیدن به آن وحدت ناب و صرف لحظه ای قرار و آرام ندارد که ما این مسئله را به بداهت در خود و دیگران در می یابیم.
بنابرین باید گفت هدف و غایت یکی است ولی بعضی بیراهه می روند و تعداد اندکی که این مسیر را به درستی می پیمایند.یافتن حقیقت چیزی است که همواره هر کسی بدنبال آن است “هر انسانی طالب حقیقت است” که این خود یک قضیه موجبه کلیه است .لذا ما بر حسب تمایل درونی ، موضوعی که انتخاب نموده ایم مثل افلاطونی است. هر جا سخن از افلاطون به میان می آید واژه مثل، در ذهن تداعی می شود. و هر گاه سخن از مثل به میان می آید نام افلاطون به ذهن متبادر می شود.گویی چنین است که این دو واژه دارای تقابل تضایف اند.افلاطون تلاش می نماید با اثبات مثل طرحی نو در معرفت پیش روی بشر بگشاید و جهان هستی را از آن زاویه به تماشا بنشیند لذا با توجه به انگیزه و علاقه درونی ام این موضوع را برگزیدم.
برداشت اینجانب آن است که در این زمینه شاید بتوانم کار مفیدی انجام دهم. یکی از ویژگی های ذاتی بشر اعم از فلاسفه و دیگر انسان ها همواره دست یابی به حقیقت بوده است و در این راستا عده ای برای یافتن حقیقت، مقوله “معرفت” و چگونگی حصول آنرا پیش رو کشیدند و از آنجائیکه معرفت درست و یقینی به عنوان دانشی درست و مطمئن را نمی توان در میان محسوسات بدست آورد چونکه پیوسته در معرض تغییرند لذا باید به اموری ثابت و جاودان دست پیدا کنیم که در معرض تغییر و زوال نباشند لذا این امر نگارنده را بر آن داشت که این مهم را در مثل افلاطونی جستجو و بررسی نماید لذا دیدگاه دو فیلسوف بزرگ اسلام را که یکی از آندو از مخالفین مثل “ابن سینا” و دیگری یکی از مدافعین مثل “صدرالمتألهین”، برایم بسیار اهمیت داشت برگزیدم و بر آن شدم تا جایی که بضاعت علمی ام اجازه دهد دیدگاه های هر کدام را بررسی نمایم.
فصل اول :
کلیات و مفاهیم
1.1.1- بیان موضوع تحقیق :
مثل افلاطونی یکی از مسائل غامض و پیچیده است که فلاسفه بعد از خود را به نزاع های فکری کشانده است ، به گونه ای که فیلسوفی نیست مگر اینکه در این مسئله تعمق و غور نموده است.عده ای آن را نقد نموده اند و عده ای آن را اثبات یا ابطال نموده اند و قطعا دسته ای از بزرگان فلسفه در این مساله در گرداب اضطراب فرو رفتند.
برداشت ما از دیدگاه افلاطون چنین است چونکه در عالم محسوسات و ماده همه چیز در حال تغییر و تحول است و هیچ پدیده ای وضعیت ثابت ندارد لذا در عالم محسوسات نمی توان به چیز ثابتی دست پیدا کرد بطور خلاصه از دیدگاه او معرفت حقیقی دارای دو ویژگی است:
الف- خطاناپذیر بودن
ب- به امور پایدار و ثابت تعلق داشتن
بنابراین حواس ما از یک طرف، در معرض خطا و لغزش هستند و از سوی دیگر با اموری سر و کار دارند که نمی توان ثبات و پایداری را در آنها سراغ گرفت لذا به این دلیل ، ادراک حسی را شایسته عنوان معرفت نمی دانند لذا برای معرفت حقیقی افلاطون راه حل تازه ای ارائه نمود که به نظریه “مثل” شهرت داردکه از دیدگاه او از سطح حواس باید فراتر رویم و از “عقل” مدد جوئیم چونکه عقل اگر به درستی از آن استفاده شود خطاناپذیر است و با استمداد از عقل می توان به امور ثابت و پایدار رسید.
1 .1. 2- سوالات اصلی تحقیق
1- انکار مثل از سوی ابن سینا و اثبات آن از سوی صدرالمتألهین چه تاثیری در معرفت و شناخت اشیاء دارد؟
2- اتحاد فرد مادی و فرد مجرد ماهوی است یا وجودی؟
3- آیا مثل دارای وجود خارجی و عینی اند یا صرفا مفاهیمی اعتباری و ذهنی اند؟
4- دیدگاه ملاصدرا در باب مثل و تأثیر آن در معرفت شناسی صدرایی چیست؟
پاسخ های اجمالی به سؤالات :
پاسخ سؤال 1 : با توجه به اینکه متعلق معرفت مجردات هستند اثبات یک سلسله عرضی از عقول است که نسبت به یکدیگر علیت ندارند و حقیقت افراد مادی عالم دیگر است که آن عقول تدبیر کننده ی افراد مادی هستند.
پاسخ سؤال 2 : با توجه به مغایرت اتحاد و عینیت، به یک اعتباری اتحاد می تواند هم ما هوی باشد و هم وجودی.
پاسخ سؤال 3 : مثل موجوداتی عینی و مجرد هستند که ذهن قادر است روگرفتی از آن موجودات اعتبار نماید.
پاسخ سؤال 4 : صدرالمتالهین از مثل تحت عناوین مجردات تام و مثل نوریه تعبیر می نماید و تأثیر آن در معرفت شناسی با توجه به تشکیک وجود و اصالت داشتن وجود روشن می شود.
1.1. 3- پیشینه تحقیق :
در بررسی پیشینه ی تحقیق می توان به طور اختصار این گونه بیان داشت هرچند از سقراط آثاری به صورت نوشتار در دست نیست ولی می توان این گونه داوری نمود که سقراط با تعاریف کلی سر و کار داشت و می خواست از هر چیزی تعریفی ثابت به دست آورد. فردریک کاپلستون در کتاب تاریخ فلسفه به دیدگاه سقراط می پردازد و چنین می آورد که سقراط به این حقیقت توجه کرد که مفهوم کلی یکسان باقی می ماند. جزئیات ممکن است تغییر کنند لیکن تعریف ثابت است.
لازم به یاد آوری است که افلاطون همان طوری که در بحث های اینجانب آمده است آنها را تنها مفاهیم نمی داند بلکه بیان می دارد که آنها دارای عینیت هستند.
ارسطو یکی از مخالفین سرسخت مثل است که دلایلی را بیان داشته است که در کتاب تاریخ انتقادی فلسفه یونان نوشته استیس آمده است مهمترین اعتراض ارسطو به نظریه ی مثل، که از هر لحاظ همه ی ایرادهای دیگر را در خود جمع نموده است آن است که بنا بر فرض این نظریه، مثل ذات اشیاء هستند ولی با این حال افلاطون آن ذوات را بیرون از خود اشیاء قرار می دهد، ذات یک شیء باید در خودش باشد و نه بیرون از آن. در ادامه مطلب ابن سینا از جمله آن دسته افرادی است که به صراحت به انکار مثل افلاطون می پردازد و دلایلی را اقامه می نماید.
در ادامه مطلب سهروردی در حکمت اشراق نوشته یحیی یثربی بحثی دارد تحت عنوان ارباب انواع و این گونه بیان می دارد :
انواع موجود در جهان ماده حاصل تصادف نیستند، می بینید از انسان جز انسان و از گندم جز گندم پدید نمی آید، این دوام و استمرار انواع، تصادفی نیست. این نظام مستمر، معلولِ تصورات نفوس آسمانی نیز نمی باشند، برای این که تصورات آنها از انوار برین است، زیرا آنها نیازمند علت های برتر از خودشان هستند. ملاصدرا جزو آن دسته از فلاسفه است که از مثل طرفداری می نماید و در کتاب اسفار از آنها به عنوان مثل نوریه یاد می نماید و دلایلی را اقامه می نماید. خلاصه اینکه غالب فلاسفه بحث مثل افلاطونی را در لابلای آثارشان اورده اند و این بحث را به صورت جدی مطرح کرده اند.
1.1. 4- ضرورت و اهداف تحقیق :
ضرورت شناخت مثل به جهت اهمیت آن در هستی شناسی و معرفت شناسی است که غایت فیلسوفان و معرفت شناسان است و اثبات یا ابطال آن ، دستگاه هستی شناسی و معرفت شناسی ما تحول و دگرگونی ایجاد می کند . بنابراین این مهم باید تحقق پیدا نماید که آیا مثل صرفاً انتزاعی و ساخته و پرداخته ذهن است یا اینکه موجوداتی عینی و حقیقی اند و اگر چنانچه موجوداتی عینی و حقیقی اند ، معرفت به آنها از چه راهی منتج به نتیجه می شود و اینکه سلسله عقول تنها طولی اند یا اینکه یک سلسله عرضی دیگری از عقول هستند که تدبیر کننده عالم ناسوت هستند. و در ادامه اینکه اگر مثل اثبات شود می تواند بعضی دیگر از مسائل غامض فلسفه را حل نماید . چون یکی از اهداف مهم تحقیق اثبات این مطلب است که مثل به عنوان حقیقت های عینی و خارجی تبیین عقلانی شود و افلاطون تلاش می کند از راه تمثیل غار ، وجود عینی و خارجی مثل را اثبات نماید بنابرین قبل از اثبات یا ابطال مثل باید مفهوم اعتباری بخوبی تبیین گردد که این بحث مرتبط با تعریف معرفت است و اینکه معرفت به چه چیزهایی تعلق می گیرد و چه چیزهایی شایسته عنوان معرفت نمی باشند و همچنین این مسئله با اصالت وجود یا ماهیت و اعتباری بودن وجود یا ماهیت در ارتباط است ، که آیا وجود اصیل است یا ماهیت ، که در زمان افلاطون به طور رسمی مطرح نشده بود یا پاره ای از مسائل دیگر ، که ما به اختصار بیان نمودیم و مثل که از دیدگاه افلاطون ماوراء عالم طبیعت است ، اگر چنانچه اثبات شود خود مبنائی است برای شناخت عالم هستی و می تواند کمک وافر و شایانی به فلسفه نماید ، ولی هر چه هست و هر چه از زمان می گذرد نمی تواند از زیبایی آن کاسته شود و باید اعتراف نمود که یکی از مسائل دشوار فلسفه است لذا باید همچنان تحقیق شود.
1.1. 5- محورهای اصلی تحقیق
بعضی از محورهای اصلی و مهم تحقیق عبارتند از :
1- تبیین مثل افلاطون با توجه به دیدگاه وی
2- علت طرح دیدگاه مثل در فلسفه افلاطون
3- جایگاه و ارزش بحث مثل در فلسفه افلاطون
4- بعضی از ویژگی های مثل و تشریح آنها
5- دیدگاه ابن سینا پیرامون مثل و نقد و بررسی این دیدگاه
6- تناقض در دیدگاه ابن سینا درباره مثل
7- دیدگاه صدرالمتألهین پیرامون مثل و بررسی آن
بخش دوم- آشنایی با افلاطون
2.1. 1- زندگینامه افلاطون
” افلاطون، یکی از بزرگترین فلاسفه جهان، در آتن (یا اژینا) به احتمال قوی در سال 427/428 ق.م. در یک خانواده متشخص آتنی متولد شد.پدرش آریستون1 نامیده می شد و مادرش پریکتیونه2، …. بود گفته اند که نام اصلی وی آریستوکلس3 بوده ، و نام افلاطون فقط بعدها ، به مناسبت پیکر تنومندش ، به او داده شده است. هر چند حقیقت گزارش دیوگنس،3و4. را می توان مورد تردید قرار داد.دو برادرش ، آدیمانتوس4 و گلوکن5 در رساله جمهوری ظاهر می شوند… بنا به گزارش دیوگنس لائریتوس3و5 ، افلاطون “در آغاز خود به مطالعه نقاشی و گفتن شعر ، نخست شعر مدح آمیز و سپس غنایی و نوشتن تراژدی مشغول می داشته است.” ما نمی توانیم بگوئیم که تا کجا این گزارش درست است ، اما افلاطون در دوره درخشندگی فرهنگ آتنی می زیست ، و باید از فرهنگی عالی برخوردار شده باشد.
ارسطو ما را آگاه می سازد که افلاطون در جوانی خود با کراتولوس Cratylus فیلسوف هراکلیتی ، آشنا بوده است، مابعدالطبیعه ،آلفا،الف 32-35. افلاطون از او آموخته است که عالم ادراک حسی عالم تغیر دائم است و بنابراین موضوع درست و بجائی برای معرفت حقیقی و یقینی نیست.وی این مطلب را که معرفت حقیقی و یقینی در سطح مفاهیم و تصورات قابل وصول است، از سقراط آموخته است…. افلاطون در بازگشت خود به آتن ظاهرا آکادمی را ، نزدیک جایگاه تقدیس آکادموس Academas 30 قهرمان، بنیاد نهاد (387-388) .آکادمی را به حق می توان نخستین دانشگاه اروپایی نامید، زیرا در آنجا مطالعات و تحقیقات محدود به فلسفه مطلق نبود، بلکه به رشته وسیعی از علوم کلی، مانند ریاضیات واخترشناسی و علوم طبیعی، گسترش داشت، و اعضای آن حوزه در پرستش و تقدیس فرشتگان هنرthemuses (موزها) شرکت داشتند”6 ” افلاطون معتقد بود که بهترین تربیت برای زندگی عمومی تربیت عملی صِرف سوفسطایی نیست، بلکه بیشتر تعقیب و پی گیری علم برای خود آن است.ریاضیات ، البته صَرف نظر از اهمیت آن برای فلسفه مُثُل افلاطون ، قلمرو آشکاری برای مطالعه بیغرضانه ارائه می داد”1
” بنابراین افلاطون در سال 360 به آتن بازگشت، و در آنجا به فعالیتهای خود تا پایان عمر در سال 347/348 ادامه داد.”2 ” نویسنده در 81 سالگی درگذشت، سیسرون، درباره پیری، کتاب پنجم قوه13.
(در سال 357 دیون موفق شد که خود را صاحب اختیار سیراکوز سازد، اما در سال 353 به قتل رسید، و موجب اندوه فراوان افلاطون شدکه امید خود را درباره یک فیلسوف پادشاه مبدل به یاس یافت.”3
2.2.1- فلسفه نظری افلاطون
” افلاطون از آغاز کار در جستجوی آن مرحله ی نهایی بوده است که فقط شناختن آن به هر اندیشه و عملی معنی می بخشد. آن مرحله به نام ” والاترین دانش ها ” خوانده می شود و هر کوششی که برای رسیدن به آن به عمل آید باز هم کم است آن دانش یگانه چیزی است که دارای اهمیت است، و موضوع آن ” خود نیک ” است.
هر روحی خواهان ” نیک ” است و برای رسیدن به آن از هیچ کوششی دریغ نمی ورزد زیرا به نحوی ابهام آمیز هستی نیک را احساس می کند. ولی با این همه تردید دارد که بتواند ماهیت راستین آن را دریابد و درباره ی آن، شناسایی اطمینان بخشی به دست آورد. افلاطون برای توضیح این که ” نیک ” چیست تمثیلی می آورد : ” نیک ” در دنیای چیزهایی که به یاری اندیشه و خرد دریافتنی هستند، درست مانند خورشید است در جهان دیدنی ( محسوسات ) ما خود خورشید را نمی بینیم ولی همه چیز را در روشنایی آن می بینیم. خود ” نیک ” هم در اندیشه ما نمی گنجد ولی ما درباره ی هر چیزی فقط در پرتو ” نیک ” می توانیم اندیشید. “4
از آنجایی که یکی از وی‍‍‍ژگی های فطری بشر کشف حقیقت است و این مسئله در بین انسان ها دارای شدت و ضعف است و از همین جاست که فلاسفه از دیگر انسان ها ممتاز می شوند. و در این راستا است که می خواهد تصویر درستی از جهان هستی به دست آورده و به طور اجمال برداشت ما از دیدگاه وی چنین است که ادراک حسی شایسته اعتماد نمی باشد چون که در معرض خطا و لغزش هستند و نمی توان به ثبات و پایداری رسید. بنابراین از عقل باید استمداد جست. ” در نظر افلاطون متعلَّق معرفت حقیقی باید ثابت و پایدار باشد، یعنی متعلَّق عقل ]معقول[ باشد نه متعلَّق حس ]محسوس[، و این شرایط و لوازم تا آنجا که به عالی ترین حالت شناسایی، یعنی علم ( نوئزیس )، مربوط است به وسیله ی کلی حاصل می شود.
شناخت شناسی افلاطون به وضوح می رساند که کلیاتی که ما در فکر در می یابیم فاقد مرجع عینی نیست”1 ” در جمهوری فرض شده است که هرگاه تعداد کثیری از افراد نام مشترکی داشته باشند، دارای یک مثال یا صورت مطابق نیز خواهند بود. این است کلی، یعنی طبیعت مشترک با کیفیتی که در مفهوم کلی مثلاً زیبایی دریافته می شود، بسیاری از اشیاء زیبا وجود دارند، لیکن ما از خود زیبایی یک مفهوم کلی داریم : و افلاطون فرض کرده است که این مفاهیم کلی صرفاً ذهنی نیستند، بلکه در آنها ذاتی عینی درک می کنیم “2 ” افلاطون به این ذوات عینی نام مُثُل یا صُور ( ایدئای یا ایده ) می دهد”.3
با توجه به عبارات فوق این کلیات، مرجع هستند که قائم به خود هستند و واجب الوجود بالذات به آنها تقدم بالذات دارد. و این صور یا ذوات عینی، در یک عالم متعالی، جدا از اشیاء محسوس موجودند بدین معنی که جدا از زمان و مکان و عالم طبیعت هستند. از آنجایی که قلمرو و فلسفه نظری کلیات است و نه جزئیات، و فلسفه نظری می کوشد تا اثبات نماید که چه چیزهایی هستند و در این راستا افلاطون تلاش می نماید که سلسله ای از موجودات وجود دارند که از آنها با عنوان مُثُل یاد نموده است و با استمداد از عقل می توان وجود آنها را اثبات نمود و آن گاه برای فهم بیشتر مطلب نظریه تمثیل غار، را ارائه کرد ” و اما تفسیر طبیعی نظریه مُثُل، چنان که در فیدون ارائه شده این است که مثل کلیات ثابت هستند.”4
در هر صورت مسئله از دو حال خارج نیست، اول اینکه موجودات مجردی هستند که در مرتبه معینی از وجود قرار دارند یعنی مثل، و دوم اینکه این سلسله ی موجودات وجود حقیقی ندارند و صرفاً مفاهیمی ذهنی اند، حال اگر چنان چه اثبات شد که این سلسله از موجودات دارای حقایقی عینی هستند آن گاه ارتباط آنها با واجب الوجود بالذات چگونه است که افلاطون در دشواری این امر می گوید : ” دشوار است یافتن سازنده جهان، و درصورت یافتن او، محال است با همه کس درباره ی او سخن گفتن “.1
” این تفکر ( افلاطون) متوجه واحد است. فضیلت یکی است نه بسیار. مرحله ی نهایی یکی است. هنگامی که نظریه ی ایده بنیان نهاده می شود، واحد به نام ” ایده خوب ” خوانده می شود. ولی این واحد نه به عنوان فضیلت، نه به عنوان مرحله نهایی، و نه به عنوان ” خوب ” مفهومی کلی نیست که مصادیق جزئی را در بر داشته باشد. هدفی نیست که به عنوان مقصود نهایی پیش چشم باشد. معیاری نیست که با آن درست را از نادرست باز شناسیم. بلکه آن چیزی است که هر مفهوم معینی روشنایی خود را از آن دارد و همه ی مقصودها را بر پایه یک مقصود نامشروط که دیگر درباره آن نمی توان پرسش کرد استوار می سازد و سبب می شود که هرچیزی که فقط درست است، مطابق حقیقت باشد، و سرانجام راهبر مطلق ماست و هستی ما فقط وقتی دارای معنی می شود که اندیشه و زندگی ما متوجه آن باشد و به سوی آن سیر کند.”2 در ادامه اینکه اگر موجوداتی ماوراء الطبیعه وجود دارند آیا عقل آدمی می تواند آنها را ادراک نماید یا خیر. گویی افلاطون برخلاف عده ای که می گویند حقایقی در ماوراء الطبیعت وجود دارند اما عقل قادر بر ادراک آن حقایق نیست. به عنوان مثال کانت در این باره چنین بیان می دارد : ” نکته مهم درخصوص مفاهیم محض فاهمه این است که تعقل هیچ امری فراتر از عرصه تجربه، از طریق آنها ممکن نیست “.3
اما افلاطون دریافته بود که اگر از عنصر درخشانی به نام عقل مدد جوئیم مطلوب حاصل می شود چون که اگر محال بود این میل فطری در ذات انسان به ودیعت گذاشته نمی شد. بنابراین اگرچه به غایت دشوار است ولی امری ممکن است.
” بنا به نظر افلاطون، ذهن انسان چگونه به درک مثل نائل می شود ؟”4 ” بعضی عبارات در آثار یقیناً موثق افلاطون هست که انسان را به تفسیری در معنی عرفانی آن سوق می دهد “.5
بنابراین ما اگر چنانچه آن گونه که از آثار افلاطون به دست می آید بخواهیم داوری نمائیم باید چنین قضاوت کنیم که وی نقش تزکیه باطن را نادیده نمی گیرد.
فصل دوم :
تبیین مثل از نگاه افلاطون و شارحان آن
بخش اول :
توضیح و تشریح مثل
1.1.2- وجه تسمیه مثل افلاطونی
” در کلمات اهل معقول چه بسیار دیده می شود که از این عقول به مثل “بضمّ میم و ثاء” افلاطونی تعبیر می کنند و در وجه تسمیه آنها به این نام اینطور گفته اند : اما وجه نامیدن آنها به مثل بخاطر سه جهت است :
1- زیرا این عقول نظیر و مماثل موجودات مادون خود و عناصر عالم محسوسات می باشند.
2- بجهت اینکه صور حاکیه و آیات داله بر موجودات فوق یعنی اسماء و صفات باری می باشند.
3- جهتش این است که این عقول امثال و همانند عقول طولیه می باشند زیرا …. عقول طولیه بواسطه اشراقات موجوداتی همانند خود ایجاد می نمایند که همین عقول عرضیه باشند چنانچه معلم بواسطه اشراقات علمیه خود چه بسا متعلّم را نظیر خود واجد کمالات علمی نموده و بدون اینکه از وزن علمی وی چیزی کم شود او را همانند خود معلمی پر توان قرار می دهد.
و اما وجه تسمیه آنها به افلاطونی : آن است که افلاطون و استادش سقراط حکیم در این عقیده متصلّب بوده و طبق فرموده شیخ در شفاء در این رای بیش از اندازه پای می فشردند.6
در تکمیل عبارات فوق باید بگوییم چون که مثل جمع مثال است و مثال به معنی “مقدار، اندازه، شبیه ، قصاص، بستر خواب، شیء، چیز. ج اَمثله و مُثل و مُثل.” المثالی : نمونه چیزی که به آن مثل می زنند.7
آنچه که از این لغت برداشت می شود این است که یک موجود مجرد خارجی و عینی وجود دارد که موجوداتی در عالم محسوسات وجود دارند که شبیه و نظیر آن موجودات مجرد هستند البته این روشن است که این موجودات هرگز عین آنها نمی باشند لذا دو چیز که مانند هم هستند از جهاتی اختلاف دارند و از جهاتی اشتراک، که آن جهات در جای خود باید بررسی گردد.البته مترادف این لغت “الاسوه و الاسوه نمونه، سمبل، الگو”.8 است.
” وَ عِنْدنا المثالُ الافلاطونی لِکُلّ نُوعٍ فردهُ العقلانی
کُلُّ کمالٍ فیِ الطلسمِ وَزَّعه مِن جَهَهٍ بنحوِ اَعلی جَمَعَه
ترجمه : مثال افلاطونی از نظر ما برای هر نوعی که افراد عقلانی دارد ثابت و مسلّم است و هر کمالی که در افراد عالم طبیعت و خارج بوده و بطور منتشر و پراکنده بین آنها است بنحو وحدت و بطور بساطت در این مُثُل موجود می باشد.”2
” مقصود از طلسم افراد طبیعی و خارجی هستند و آن بر دو قسم است:
1- متعدد الافراد که آن موجودات عالم عناصر و امهات اربعه باشد که در تحت هر نوعی افراد متکثری واقعست چون نوع انسان ، احجار، نباتات و غیره.

2- غیر متعدد الافراد که آن افلاک باشد چه آنکه در تحت هر نوعی از یک فرد بیشتر موجود نیست و عبارت “من نوعه” بقسم اول و “شخصه المنحصر فیه” بقسم دوم اشاره است.”3
” وَ السِّرُ سَوغُ اَخْذِ مَفهوماتِ مِنَ الوجودِ الاحدیّ الذّاتِ

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

کَالنفسِ فِی الذاتِ قُواها حاویه بوَحدهٍ فی قُوهٍ وَ هِیَ هِیهَ
لِبَدنٍ کَما بِها وقایه بِکلّ ناسوتٍ لَهُ عِنایَهٌ
ترجمه : سر اشتمال مثل در عین وحدت و بساطت بر تفاصیل اوصاف اجسام این است که مفاهیم اوصاف متخالفه در مثل از وجودی انتزاع و اخذ شده که احدی الذات است مانند نفس ناطقه که قوای ظاهره و باطنه اش بجهت واحده بسیطه ای که بین آنها حکمفرماست در یک قوه خلاصه شده که آن قوه همان نفس می باشد.بواسطه نفس بدن حفظ می شود و برای مثل افلاطونی تدبیر و عنایتی است نسبت به تمام موجودات عالم ناسوت.”4
” فَذی مِنَ المخروطِ مِثلُ القاعدهِ وَ ذاکَ نُقطهٌ لِکُلٍ واجدهُ
وَ ذلکَ الاَصلُ و ذی فُروغٌ و ذلکَ الکُلّی اَی وسیع ُ
وَ المِثلُ لا مُجَرّدُ المثالِ وَ اختلفا بالانقصِ و الکمالِ
ترجمه : پس افراد عالم ناسوت بمنزله قاعده مخروط و مثل نوری بمثابه نقطه راس مخروط می باشد که تمام کمالات افراد را واجد و داراست.
مثل اصل بوده و افراد ناسوت فرع ، و مثل نوریه دارای سعه وجودیه است بطوری که بتمام افراد عالم ناسوت احاطه دارند و این مثل با افراد عالم ناسوت در ماهیت و لوازم آن مماثل هستند نه اینکه تنها از جهتی با آنها شباهت داشته و بواسطه نقص و کمال از هم ممتاز باشند”9.
2.1.2- تعریف مثل
” بدان که افلاطون و استادش قدس سرّ هما قائل بودند که موجودات طبیعه متاصّله را یعنی هر نوعی از انواع متاصّله را در عالم اله ، صورت مجرّده یعنی فرد نوری عقلی است که آنها را مثل الهیه و صور و ارباب انواع و اصحاب انواع و امهات انواع و عقول عرضیه و بنامهای دیگر می نامند.دثور و فساد در آنها راه نمی یابد و همیشه باقی اند ، و آنچه که دثور و فساد می یابد موجودات طبیعی در عالم کون و فساد اند. و این فرد طبیعی مادی و آن فرد نوری عقلی هر یک فردی از افراد آن نوع اند ، یعنی حقیقت واحده را به حسب وجود مراتب متفاوته است از مرتبه مجرده نوری عقلانی گرفته تا مرتبه مادّی شئون آن یک حقیقت اند ، و موجودات طبیعی اصنام و اظلال آن فرد عقلانی اند و آن فرد عقلانی مربّی افراد مادی خود است و به آنها عنایت دارد- یعنی تعلق تدبیری و تکمیلی بدانها دارد نه تعلق استکمالی مانند تعلق نفوس انسانی به ابدانشان و آنها را به سوی خود می کشاند یعنی مخرج آنها از نقص به کمال است. و در عین حال فاعل مادون خود است غرض و غایت و صورت به معنی فصل محصّل و جهت وحدت مادون خود نیز می باشد و همچنانکه آن صورت مجرّده نوریه ارباب انواع اند همچنین آنها موضوع حقیقی علم و ادراک انسانند معلم ثانی ابونصر فارابی در رساله ” الجمع بین الرأیین- در تعریف مثل – گوید ” إن افلاطون فی کثیر من أقاویله یومی الی ان للموجودات صوراً مجرده فی عالم اله ، و. ربما بسمیها المثل الالهیه ، و انها لاتدثر و لاتفسد و لکنها باقیه ، و ان التی تدثر و تفسد انما هی هذه الموجودات التی هی کائنه “10
آن مثل نوریه غیر از مثل ظلمانیه اند که در عالم مثال برزخی خیالی اثبات کرده است ، مثل أول بسائط ، و مثل ثانی مبسوطات و اشخاص آنها در عالم جسمانی مرکبات اند ، پس انسان مرکب محسوسی جزئی از آن انسان بسیط معقول است و همچنین هر نوعی از حیوان و نبات و معدن،
” عارف بزرگ میرفندرسکی، در درستی مثل و ردّ منکران آن گوید:
چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی
صورت زیرین اگر با نــــردبان معرفت بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی
این سخن را درنیابد هیچ وهم ظاهری گر ابونصرستی و گر بوعلی سیناستی “11
3.1.2- عالم مثال و مثل افلاطونی
شاید برای عده ای که در مباحث فلسفی وارد می شوند این شبهه بوجود آید که عالم مثال همان مثل افلاطونی است لازم است که هر کدام را به اختصار توضیح دهیم ” عالم مثال که آن را عالم برزخ نیز می نامند مرتبه ای از هستی است که از ماده مجرد است ولی از آثار آن بر کنار نمی باشد.یک موجود برزخی یا مثالی ، موجودی است که در عین اینکه از کم و کیف و همچنین وضع و سایر اعراض برخوردار است از ماده مجرد می باشد.پیروان حکمت مشائی عقل فعال را که آخرین عقول طولیه به شمار می آید علت وجود این عالم دانسته اند.
حکیم متاله شهاب الدین سهروردی علت وجودی عالم مثال را برخی از عقول متکافئه که آنها را عقول عرضیه می نامند به شمار آورده است در عالم مثال صور جوهریه تمثل پذیرفته و به شکل های گوناگون ظاهر می گردند.اختلاف اشکال و تفاوت هیئت ها در عالم مثال به وحدت شخصیه یک فعلیت جوهری لطمه وارد نمی آورد حکمای اسلامی عالم مثال را به دو قسم منفصل و متصل تقسیم کرده و آنها را خیال متصل و خیال منفصل نیز می نامند.خیال منفصل عالمی است که قائم به خود بوده و از نفوسی جزئیه متخیله بی نیاز و مستقل می باشد.خیال متصل بعکس خیال منفصل قائم به نفوسی جزئیه بوده و پیوسته در متخیله افراد ظهور می پذیرد باید توجه داشت که در عالم خیال متصل احیانا صوری به ظهور می رسد که نتیجه دعابت نفوس بوده و دارای ملاک و ضابطه عقلی نمی باشد این گونه صور جزافیه در عالم مثال منفصل موجود نبوده و نمی توان آنها را از افعال حکیم به شمار آورد.
سهروردی صور معلقه را عالم مثال دانسته و مثل معلقه را غیر از مثل افلاطونی به شمار آورده.وی بر این عقیده است که مثل افلاطونی عبارتند از موجودات که در عالم انوار عقلیه ثابت می باشند ولی در نظر این فیلسوف متاله مثل معلقه تنها در عالم اشباح مجرده متحقق می باشند.”12
لازم به یادآوری است که عالم مثال چون بین عالم ماده و عالم عقل است آنرا برزخ نامیده اند. “و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون”13

  • 1

دیدگاهتان را بنویسید